تبليغاتX
نسیم آسمانی

نسیم آسمانی

حضرت عشق بفرما که دلم خانه توست **سر عقل آمده آن بنده که دیوانه توست

هر آمدنی را رفتنی باید...

...و من دائما در این فکرم که چه حرفهائی ناگفته می مانند وقتی که زبان دیگر قادر به تکلم نیست... وقتی که زمان دیگر مهلت نمی دهد و وقت ، دیگر تمام است . وقتی که سرنوشت جور دیگری رقم زده است . چه حرفهائی ناگفته می ماند ... خداحافظ ... همین حالا!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 6:0  توسط نسیم آسمانی  | 

مادرم

ای مادر عزیز، تو بهترین گل واژه هستی، هستی؛ تو غزل لطیف روزگاری؛ تو دیوان محبت هایی؛ تو سرود جویباری؛ تو اقیانوس عشقی؛ تو دفتر رنج های نامکتوبی...
مادرم، در گرامی داشت روزت زیباترین ستاره سپاس را به پاس پاسداری بی کرانت از من، بر آسمان پرمهرت می آویزم. روزت مبارک باد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 23:41  توسط نسیم آسمانی  | 

مرگ قو - استاد دکتر مهدی حمیدی شیرازی

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

                                فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ ،تنها، نشیند به موجی

                                 رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

                                که خود در میان غزل ها بمیرد

گروهی برآنند کاین مرغ شیدا

                               کجا عاشقی کرد، آنجا بمیرد

شب مرگ، از بیم ، آنجا شتابد

                               که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم ، که باور نکردم

                               ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا بر آمد

                               شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی! آغوش وا کن

                                که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 20:44  توسط نسیم آسمانی  | 

بهار را باور کن

بهار را باور کن
باز کن پنجره ها را،که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنارهر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یک پارچه آواز شدست
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی را
گل بدامن کرده است.
باز کن پنجره ها را ،ای دوست
هیچ یادت هست؟
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
توی تاریکی شبهای بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد؟
با سر و سینه گلهای سپید
نیمه شب ،باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
ومحبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک،جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره ها را...
و بهاران را باور کن!

فریدون مشیری


+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم فروردین 1390ساعت 11:35  توسط نسیم آسمانی  | 

سال نو مبارک




سال نو ، از آغوش مطهر خداوند فرا میرسد ،  وقلب من نیایش می کند:خدایا! مرا متبرک کن

 تا هر روز که در راه رسیدن به «تو» گام بر میدارم ، با تحسین و حیرت  ، زیبائی را بجویم که همانا سرشت «تو»ست.

  خدایا مرا برکت آن بخش  که هر روز وظیفه خویش را به انجام برسانم ،

 ه برادران و خواهرانم یاری برسانم  ،

تا بار خود را در فراز و نشیب زندگی بر دوش کشم و هر روز نیایش کنم:

 در آفتاب و باران بادا که خواست «تو» تحقق پذیرد.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 23:45  توسط نسیم آسمانی  | 

happy 8 march


روز زن مبارک با امید به درک هرچه بیشتر جایگاه زن...

 و با امید به اینکه هممون به هر آنچه که در زندگی ازمون گرفته شده برسیم.


+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 20:36  توسط نسیم آسمانی  | 

روز مهندس مبارک

we are GEARS of SUCCESS
we are AMPLIFIERS of PROGRESS
we are CPUs of SOCIETY
we are FONDATIONS of the WORLD
we are ENGINEER
HAPPY ENGINEER DAY

 وبه قول ما معمار ها:
بيل و کلنگ و کاردک/ سيمان و سنگ و آهک /آسفالت گرم و غلطک/مهندس عزيزم روز شما مبارک
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 7:24  توسط نسیم آسمانی  | 

اي قبله ي آسمان سرايت / جان من و صد چو من فدايت...

سلام بر تو ای عاشقان را مبتدا

سلام بر تو ای آنکه که شاه نعمتی

و سلام بر تو آنکه کان رحمتی...

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا برجاست، سلام بر روی ماه تو، عزیز دل سلام ...

كسی كه عشق تو دارد دگر چه كم دارد؟!! بدون عشق تو عالم كجا بها دارد؟!!



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 10:38  توسط نسیم آسمانی  | 

ترم 1

ترم یکم تموم شد، خدایا شکرت

ولی در کل ترم اول خیلی خوب بود و خیلیم ازش خاطره دارم

از وسط کوچه های شهر دسته جمعی نشستن و اسکیس زدن و نمره های قشنگ و رنگارنگ(زیر9) گرفتن گرفته، تا رفتن رو بلندترین کوه شهر و منظره شهری کشیدن و بنایی کردن تو کارگاه و  حتی از از گوش دادن به ریاضیه استاد محمدی(یه خوناشامیه واسه خودش) و کلاسای 2تا 8ی...

همه و همه برام قشنگ بود.و بهتر از همه کلاس هندسه بود

خیلیم زود گذشت.


و...

دیگه داره حوصلم سر میره کاش زودتر کلاسامون شروع بشه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 15:58  توسط نسیم آسمانی  | 

یکی از روزای خوب زندگیم...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 19:15  توسط نسیم آسمانی  | 

رهایت من نخواهم کرد...

منم زیبا

 

که زیبا بنده ام را دوست میدارم

 

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

 

ترا در بیکران دنیای تنهایان

 

رهایت من نخواهم کرد

 

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

 

تو غیر از من چه میجویی؟

 

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

 

تو راه بندگی طی کن عزیزا من خدایی خوب میدانم

 

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی .یا خدایی میهمانم کن

 

که من چشمان اشک الوده ات را دوست میدارم

 

طلب کن خالق خود را.بجو مارا تو خواهی یافت

 

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

 

وصل عاشق و معشوق هم،اهسته میگویم، خدایی عالمی دارد

 

تویی زیباتر از خورشید زیبایم.تویی والاترین مهمان دنیایم.

 

که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

 

وقتی تو را من افریدم بر خودم احسنت میگفتم

 

مگر ایا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

 

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی.ببینم من تورا از درگهم راندم؟

 

که میترساندت از من؟رها کن ان خدای دور

 

آن نامهربان معبود.آن مخلوق خود را

 

این منم پروردگار مهربانت.خالقت.اینک صدایم کن مرا.با قطره اشکی

 

به پیش اور دو دست خالی خودرا. با زبان بسته ات کاری ندارم

 

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

 

غریب این زمین خاکی ام.آیا عزیزم حاجتی داری؟

 

بگو جز من کس دیگر نمیفهمد.به نجوایی صدایم کن.بدان اغوش من باز است

 

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

 

قسم بر اسبهای خسته در میدان

 

تو را در بهترین اوقات اوردم

 

قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من

 

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

 

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

 

برای درک اغوشم,شروع کن,یک قدم با تو

 

تمام گامهای مانده اش با من

 

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

 

ترا در بیکران دنیای تنهایان.رهایت من نخواهم کرد 
+ نوشته شده در  جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 19:59  توسط نسیم آسمانی  | 

یلدا آفرینش را تکرار می کند...

یلدا نام فرشته ای است بالا بلند، با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره. یلدا نرم نرمک با مهرآمده بود. با اولین شب پاییز و هر شب ردای سیاهش را قدری بیش تر بر سر آسمان می کشید تا آدم ها زیر گنبد کبود آرام بخوابند.

یلدا هرشب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت ولابه لای خواب های زمین، لالایی اش را زمزمه می کرد. گیسوانش در باد می وزید و شب به بوی او آغشته می شد.
یلدا، شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت. آتش که می دانی، همان عشق است. یلدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد. آتش در یلدا بارور شد.
فرشته ها به هم گفتند: " یلدا، آبستن است، آبستن خورشید. و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد و شبی که آخرین قطره را ببخشد، دیگر زنده نخواهد ماند".
فرشته ها گفتند: " فردا که خورشید به دنیا بیاید، یلدا خواهد مرد".
یلدا همیشه همین کار را می کند، می میرد و به دنیا می آورد. یلدا آفرینش را تکرار می کند.

راستی، فردا که خورشید را دیدی به یاد بیاور که او دختر یلداست و یلدا نام همان فرشته ای است که روزی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت....


پ.ن

با وجود اینکه امشب یلدا بود این استاد جون ما 2 تا7 نزاشت بیایم بیرون( خدا رو شکر تا خود 8 طول نکشید) دریغ از 5 دقیقه استراحت ناقابل.

ناگفته نماند جزء عزیزترین استادامه.



+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 19:30  توسط نسیم آسمانی  | 

فرزند آدم

سلام ای زندگی

خوبی؟

سراغی ای قدیمی یار،ازاحوال ما دیگر نمیگیری؟

کمی نامهربان گشتی

عزیزا،امتحان دیگری در پیش روداری؟

تمام عمر ما شد درس و بعدش امتحان و گاه تجدیدی

ببینم سهم مردودی،که تقدیم نفرمودی؟

خدایی،غیر درس و امتحان صبر،کار دیگری با ما نداری؟

روی خوش یا خرده حالی ،مهربانی،در بساطت نیست؟

از آن ابر ومه و باد و فلک،

آری،جناب گرم خورشیدت

که گویی یادشان رفته دگر درکار ما باشند،

من چیزی نمی گویم

گرامی زندگی،با ما مدارا کن

بپرس احوال ما را،گاه گاهی مهربانی کن

چه می شد راز لبخندی،نشان همرهان ما،تو می دادی؟

یا که گاهی ،دست مهری،شانه گرمی

برایم هدیه می کردی؟

عزیزم،زندگی،قهری؟

منم،فرزند آدم،میهمان خاکی دنیا

هزار و یک شب دنیا که دیدم

قصه فردای روشن را برایم ارمغان آور

شنیدم بازی بامردمان را،دوست می داری

در این هفت سنگ دنیا،هر چه من چیدم

تو با یک گوی نامریی،تمامش را که می ریزی

و در بازی قایم باشک این روزگاران

هر چه گشتم من،نمی دانم کجا پنهان تو می گردی؟

امان ازدست این بازی نافرجام لجبازی!

که گویا خوب می دانی

هلا ای زندگی،با مردمان قدری مدارا کن

خنک آبی و نان گرم را ،در سفره هامان،نه

کسی چیزی به تو گفته،که ازما روی گردانی؟

گره از ابروان بسته ات وا کن

سعادت را مهیا کن

به لب هامان،کلام مهر جاری کن

به چشم ما،نگاه با عطوفت را ،عطا فرما

و دستان،با سخاوت آشنایی ده

و بر دهلیزهای قلبمان بنویس

ورود کینه ممنوع است!

تو یاد عاشقی ،را یادمان آور

بگو تا عشق،مهمان تمام خانه ها گردد

بفرما تا نوازش باز،برگردد

رسوم مهرورزی را تو احیا کن

و بر دیوارها حک کن

و بر دیوارها حک کن

در این وادی،سلام و خنده آزاد است

و با یاد خدا،بازار حزن و خوف،تعطیل است

تبسم رایگان و با سخاوت،عرضه می گردد

کسی این جا به جرم عاشقی،در بند و تنها نیست

خلاصه زندگی،خود راخدایی کن

به تو ای زندگی،با عشق می گویم

تو رابر جان زیبا لحظه های عمرما

باز شیرین کن

آری به عشق پاک فرهادین ما سوگند

به لبخندی،تو کام مردمان خوب ما را شیرین کن

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 19:38  توسط نسیم آسمانی  | 

و زمانی که واژه های درونم را به سکوت امر میکنم ...

"وسعتِ حسرت و درد و غم را، می سپارم به بغض ِ شبانه...بغض ِ احساس ِ دلتنگی ام را، می چکانم ز اشکِ ترانه...جراتِ بی تو بودن ندارم،ای مرا بودن از تو بهانه...آسمانی ترین آسمانه..."

 
 
برگرفته از باران...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 19:32  توسط نسیم آسمانی  | 

و ...

میخوام منم یه سفرنامه بنویسم و مثل باران آخرین برگ این دفترم رو ورق بزنم

به امید روزی که برگردم.

مرا به جرعه ای از یک نگاه مهمان کن

به این تسلی خوش ؛گاهگاه مهمان کن

اگرچه غرق گناهم ولی دلم پاک است

مرا به خاطر این بی گناه ،مهمان کن

نخوانده آمده بودم کنار خاطر تو

مرا به خاطر این اشتباه ،مهمان کن

دوباره دست دعا جان پناه امنی ساخت

مرا به گوشه ی این جان پناه،مهمان کن

شنیده ام که کسی راز دل به چاه سپرد

مرا به جامی از آن آب چاه مهمان کن

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 20:8  توسط نسیم آسمانی 

زائران رفتند...

زائران دست خدا همراهشان
                              من هم اين اينجا عبادت مي كنم 
               من هم اين اينجا حضرت عشق و زيارت مي كنم 
                                       حضرت عشق به من لطف عجيبي دارد
بگذاريد بگذاريد كه بيمار بماند اين دل
                                    با تب عشق دلم حال قريبي دارد
    لحظه مي ميرد و من آخر سر مي پوسم
                                             عشق اي ناجي من دست تو رامي بوسم
بي وجود تو سعادت نشود حاصل من
                                                 تانفس هست تو اي عشق بمان در  دل من  
  حضرت عشق بفرما كه دلم خانه توست
                                      سر عقل آمده آن بنده كه ديوانه توست
 حضرت عشق بفرما كه دلم خانه توست
                                   سر عقل آمده آن بنده كه ديوانه توست
 حضرت عشق بفرما كه دلم خانه توست
                              سر عقل آمده آن بنده كه ديوانه توست
+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 19:32  توسط نسیم آسمانی  | 

دانشگاه!!

من تو دانشگاه یه تجربه های قشنگی کسب کردم که گفتنش خالی از لطف نیست

۱.اینکه بجای *اللهی* بنویسی الاهی(هرطور دلت میخواد مختاری دخیل باشی تو دستور زبان...!)

۲.بی اجازه هروقت دلت خواست پاشو از کلاس بزن بیرون استاد مستاد رو تو دانشگاه بیخیال به کارای خودت برس!

۳.از همه مهمتر اینکه باید با پسرا دوست باشی و برات مهم نباشه دختره یا پسر! چون تو یه آرشیتکتی و جنسیتت باید پشت در کلاس جا بمونه!

۴. و ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 21:2  توسط نسیم آسمانی  | 

دل تنهامو آوردم با يه دنيا دلخوشي, کمتر از آهو که نیستم,میشه ضامنم بشی؟

 

صدای گام های یار می آید

                               رضای آل احمد (ص)

                                    آن یگانه گوهر دلدار می آید...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 22:4  توسط نسیم آسمانی  | 

خدام دلش از دست آدما میگیره...


کوچیک تر که بودم فکر میکردم بارون اشک خداست
ولی مگه خدا هم گریه میکنه؟!چرا باید دل خدا بگیره!!!!
دوست داشتم زیر بارون قدم بزنم تا بوی خدا رو حس کنم
اشک خدا رو تو یه کاسه جمع کنم
تا هر وقت دلم گرفت کمی بنوشم تا پاک و آسمانی شوم!
آسمان که خاکستری می شد دل منم ابری می شد
حس می کردم که آدما دل خدا رو شکستند
و یا از یاد خدا غافل شدند همه میگفتند باران رحمت خداست
ولی حس کودکانه من می گفت:
خدا دلش از دست آدما گرفته...


هوا گرفته بود
باران می بارید
کودکی آهسته گفت :
خدا جون گریه نکن درست میشه

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 20:50  توسط نسیم آسمانی  | 

من خدایی دارم که در این نزدیکی است...


من خدایی دارم که در این نزدیکی است

مهربان

خوب

قشنگ

چهره اش نورانی ست

گاه گاهی سخنی میگوید با دل کوچک من

ساده تر از سخن ساده من

او مرا میفهمد

او مرا میخواند

نام او ذکر من است

در غم و در شادی

چون به غم مینگرم

آن زمان رقص کنان میخندم , که خدا یار من است

که خدا در همه جا یاد من است

او خدایی ست

که مرا میخواهد

+ نوشته شده در  شنبه دهم مهر 1389ساعت 19:59  توسط نسیم آسمانی  | 

...

مادربزرگ
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم

بعد از اين ديگر نيايم
 بي وفا حتي به خوابت
  مي شوي تنهاي تنها
  مي دهم اين سان عذابت
  مي روي اما به دنياي فراوشي
 با غم سردي که مي دانم هم آغوشي
 کاش از آن اول به حالت بي وفا پي برده بودم
  تو فريبم داده بودي من فريبت خورده بودم
 راه من از ره تو گشته جدا
 دارم از تو من شکايت با خدا
 
بي وفايي بي وفايي بي وفا!!



+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 19:13  توسط نسیم آسمانی  | 

درد دل سیاهان(برگزیده بهترین شعر ادبیات جهان)

وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم،

وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم،

وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم...
 

و تو، آدم سفيد،


وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي،

وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي،

وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي،

و وقتي مي ميري، خاکستري اي...

      و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟.........

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 9:3  توسط نسیم آسمانی  | 

...

كلاس درس يادش خوش ، اگر چه يافته پايان

کتاب زندگی یاران ، همیشه پیشمان باز است

                   وداع هر چند ديگر است

                   به معنايي خود آغاز است

          مثال جوجه اي چون مي پرد از شاخه اول بار

  و يا چون ماهي كوچك كه از خواب يكي بركه ، پي دريا شود بيدار…

     همين ديروز بود انگار…

                             ميان وسعت خاكي ، به روي شاخهء سروي

                   فلك بنشاندمان تا شيوهء پرواز آموزيم

                             ز سرو آموختيم آزاد بودن را

                                   ز لاله جان فشاندن را

                   وپرپر شد شقايق گل شهيد عشق

                   كه گويد زندگي بي عشق بي معناست…

          و چون امروز شد آغاز

              رسيد از دور آوازي  :

 

                           " پرنده يكه پر بگشا ، كنون پرواز مي داني

                                     بپر از شاخه ی اين باغ ، جز اين بر شاخه مي ماني . "

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 20:13  توسط نسیم آسمانی 

آدمها و خدا

خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه کنی؟
پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید.
خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟
من سؤال کردم: چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟
خدا جواب داد:
- اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.
- اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند.
-اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند.
-اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند.
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت...
سپس من سؤال کردم: به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟
خدا پاسخ داد:
- اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند.
- اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.
- اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.
- اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند.
- یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است.
- اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند.
- اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.
- اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند.
با افتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی که به من دادید سپاسگزارم، چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟
خدا لبخندی زد و گفت:
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم... "همیشه"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 19:33  توسط نسیم آسمانی  | 

درد دل ساده، بی تکلف، به دور از هر واسطه ای ؛

شاید عادت کرده ام از پس القاب همه را صدا بزنم. شاید… !!. دلم میخواهد کمی تنها باشم؛ به اندازه ابعاد ساده یک دل، دلم گرفته است!کسی نیست تا سرم را روی شانه اش بگذارم، کسی نیست تا به درد دلهایم گوش کند…. . امشب اما دلم عجیب گرفته است؛نه بر سر دوراهی مانده ام و نه راه گم کرده…خیلی عقب تر از اینها…!؟من گم شده ام !!دلم میخواهد بروم…بروم و خود را پیدا کنم. اما هیچ کس نمیفهمد چه میخواهم…نه پدرم…نه مادرم… نه دوستان ... سهم من از زندگی بخدا سهم کمی است …سهم تنهایی یک عادت.دلم میخواهد زندگی ام عادت نباشد، میخواهم تجربه کنم. امشب دلم عجیب گرفته است… نه ایوانی هست که برویش بروم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب اش بکشم نه ره توشه ای که با خود بردارم و قدم در راه بی برگشت بگذارم… . دلم میخواهد خرق عادت کنم !دیگر نمیخواهم به تکرار زندگی بپردازم…من نیازمند کشف ام،نیازمند شهودم… . دلم میخواهد هجرت کنم اما بالشم بوی آواز چلچله ها نمی دهد.خسته شده ام از زندگی تکرار و تکرار و تکرار… .از زندگی بیزار نشده ام، اما حالم از تکرار به هم میخورد.خسته شده ام ،بریده ام، از زندگی دست کشیده ام…روزمرگیها دیگر مرا اشباع نمیکند…دلم تنگ است، ...قرار است فرار کنم…فرار کنم از این زندگی.دستم را بگیر !

میخواهم دنیا را رها کنم و علایقم را سر طاقچه عادت بگذارم. تنهایم، خسته ام، ناامیدم و مایوس. دلم به اندازه ی تمام گلهای قالی خانه مادربزرگ گرفته است. دلم شکسته است. بالهایم را گم کرده ام، قبلا پریدن بلد بودم…قبلا که با خدا مناجات میکردم و خدا جوابم را میداد… !!

دستم را بگیر که از مرحله پرت شده ام. گم کرده ام بالهای سبزم را که در کودکی به من داده بودی…من در هیاهوی شهر گم شده ام. در قیل و قالهای مادیات و قدرت زندگی حل شده ام…من گم شده ام !دلم میخواهد ببرم،من یک زندگی تازه میخواهم… .سهم زیادی است؟ ادعایم سهم زیادی از زندگی نیست…بخدا نیست… .دلم گرفته؛ از این شهر ، از این مردم ، از… در هیاهوی شهر کسی صدای مرا نمیشنود ، همه در سرعت حل شده اند ! همانطور که خودم. سالهاست پشت سرم را نگاه نکرده ام، من در روزمرگیها حل شده ام.شیرینی زندگی دلم را زده است… عقده هایم در گلو جمع شده اند و هیچ کدام راه به بیرون نمی یابدمن دلتنگم ! دلتنگ از گریه های شبانه، دلتنگ از تکرارهای زندگی، دلتنگ از راههای نرفته.بغض گلویم را گرفته است، کسی صدایم را نمیشنود.  من به دنبال گم کرده خویشم.خوش دارم دل بکنم از تکرارهای مکرر.مثل ماهیها که تا وقتی در اب هستند نمیفهمند اب چیست. من امروز دوباره ظرف آب خودم را پیدا کرده ام. میدانم نشانی اش کجاست…میدانم…ولی یادم رفته است…دستم را بگیر که بیش تر از هر زمانی به تو احتیاج دارم !دلم برای خدا تنگ شده است.میخواهم بپرم؛ نه با بالهای قرضی…بالهای خودم پس کجاست؟…دستم را بگیر !خسته ام، نا امیدم، دل غمزده ام روی پریدن از قفس دارد؛ نه با بالهای مجازی و قرضی…



+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 21:0  توسط نسیم آسمانی 

بالاخره مهندس شدم...


سلام دوستان با عرض پوزش از دیر اومدنم آخه نیس مهندس شدم دیگه سرم شلوغه نمیتونم که زود زود بیام و هی آپ بزارم

تازه من دیگه مهندس شدم به هیچکیم محل نمیذارم (غروره کاذبو!!... )

اصلا هرکی اومد اینجا منو مهندس صدا کنه

اِه!!!!!نگفتم مهندس چی شدم!

بله دیگه ، مهندس معماری (به قول بعضیا همون بنایی خودمون )

من همین جا این موفقیت بزرگ و دست نیافتنی برا هر کسی رو به خودم و همین طور به جامعه مهندسین کشور به خاطر ورودم  به جمعشون تبریک ( یه خوردم تسلیت ) میگم.

این  تقدیم به شما.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 20:15  توسط نسیم آسمانی  | 

رمضان رفت وعید آمد ، صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت...





از کوی او بوی عطر آمد
بر خیز که عید فطر آمد

اللهی!

امسال به قیمتم بیفزای
بر عشق و ارادتم بیفزای
پر سوخته از شرار عشقم
سوزی به حرارتم بیفزای
انفاس مرا محمدی (ص) کن
بر بار رسالتم بیفزای
از نور خودت منورم کن
بر نور هدایتم بیفزای
ای دوست کنار خانه تو
اذنم بده خانه ای بسازم
بر بام حریم عشقت ای یار
بگذار که لانه ای بسازم
یک بوسه دهی اگر بر این دل
باران ز زمانه ای بسازم

آمین

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 11:32  توسط نسیم آسمانی  | 

غزه ، در انتظار خروش دنیای اسلام...


کجاست رقص شمشير مردان مرد تا شر شغالان مردار خوار از فراز قبر کوچک اطفال کم شود؟ که نجاست خواران ، در کمين به نيش کشيدن بدن پاک طاهرانند...
کجاييد اي دلاوراني که غرش خروشتان لرزه بر اندام روبه صفتان گرگ خو اندازد ؟
کجاييد اي سبکبالان عاشق؟
کجایید ای پرنده تر زمرغان هوايي؟
کجایید؟؟!!

لا تحزن ان الله معنا...


صهیونیست های جنایتکار تا ابد از شما متنفر خواهم بود

تا زمانی که چهره سوخته آن دخترک معصوم که روی دستان پدرش بود ، در خاطر من است ...

وتا زمانی که صدای ضجه مادران آن دیار در گوش من است ...

باصدای بلند فریاد خواهم زد :

مرگ بر اسرائیل

 اسرائیل باید از صفحه روزگار محو گردد


غزه ، در انتظار خروش دنیای اسلام...


+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 20:32  توسط نسیم آسمانی  | 

...

به سر آمد انتظار علی در سپیده شب درد و هجرانم
          مدارا کن با من ای کوفه لحظه ای دیگر بر تو مهمانم
                               بر احوال فاتح خیبر اشک غم ریزد دیده ی محراب
پس از عمری چشم بیدارم



 یاد مدینه و محراب پیامبر افتادم
خدایا امشب چقدر دلم برا سکوت شبای مدینه تنگه...
آسمونش
خیابوناش
حرم نبوی(ص) ...
ای خدا!
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 21:20  توسط نسیم آسمانی  | 

شیرینی افطارتان ، از شادی کودکان محک...


شما كه دلهايتان در ضيافت الهي بي تاب لحظات عاشقي است. شما كه تشنه ربناي افطاريد و خواب را به لطف دعاي سحر پريشان مي كنيد. اكنون كه ماه خداست ، سفره اي بگسترانيد كه شيريني آن، شيريني لبخند كودكان محك باشد.

با تامين هزينه دارو و درمان كودكان مبتلا به سرطان در ماه مبارك رمضان آنها را ميهمان سفره هاي خود كرده و دعاي خير اين فرشتگان دردمند را بدرقه راه خود و خانواده تان نماييد...

برای مشارکت در این طرح کلیک کنید

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 11:40  توسط نسیم آسمانی